تبليغاتX
NO NAME

این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میاره

 

ياحق

دوازده سال گذشته بود.....و من دوازده سال از جوونيم کمتر شده بود و تو واپس مونده های بيست وسی گرفتار خودم بودم ...درد ايثارتو ثانيه ثانيه روزهای گذشته ام رخنه کرده بود.....اون رفته بود..؟ اره دوازده سال پيش و شده بود زن يه مهندس و من از اون گذشتم چون هيچ نداشتم جز عشق......

 حالا بعد دوازده سال صداش تو گوشی تلفن خونه قديمی ما يه طنين اشنا بود....

قلبم هری ريخت.....چرا چرا  زنگ زدی؟ و صدای هق هق گريه اش بغض آشنايی تو گلوم اورد.....و گفت بابام مرد مهدی....

اينو با هيچکس جز تو نمی تونستم زار بزنم  تو اين سالها هيچ وقت از ته دل نخنديدم چون تو نبودی و هيچ وقت اينجوری از ته دل زار نزدم چون نبودی تو...

روز فاتحه رفتم مسجد خيلی سريع يه فاتحه خوندم و اومدم بيرون که دم در مهندس ايستاده بود و چند نفر ديگه....... به رسم تسليت و خداحافظی با همه دست دادم ..دست اخر دست مهندس بود دستم که دستاشو گرفت تنم غرق آتيش شد چشام خيره تو چشاش بود و اونم ويرون ويرون اينگاری سنگينی اين نگاهها هردو مون رو گرفته بود

دستاشو ول کردم عرق سرد ی نشست تو  تمام بدنم..پاهام نای رفتن نداشت چسپيده بودم به زمين و تمام اعضای بدنم با خدا حرف ميزدن خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چرا الان من جای اون نبودم و اون جای من ........

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 8:56 توسط بارسا |

یاحق

دیدی حتما....

هرکسی یه جور گره میزنه....

هرکسی لباساشو یه جور تا میکنه...

هیچکسی شبیه اون یکی نیست...

خوب منم اینجوری می نویسم...

بد یا خوب من همینم...من بدم....خیلی بد و تویی که می خواستی منو ببینی بزار ذهنیتت از من پشت همین نقاب بلاگین بمونه....من پر از وسوسه خودکشی ام...من نیستم..

اینروزا داچار غمباد مزمن شدم....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 10:35 توسط بارسا |

یاحق

سلام امیر جان خوبی ؟

کاست جدید رضا صادقی رو شنیدی؟

....رضا صادقی که مرده؟؟؟

نه امیر جان اون که مرد ناصر عبداللهی بود تنها تشابه اونا هم اینه که جفتشون بندرعباسی ان ....

اره اره راس میگی.....

و وقتی درمورد شام اخر مسیح باهات صحبت می کنم میگی :

اره دیدم فیلمش رو گلزار توش بازی میکنه....

و اونوقته که من متوجه میشم که مشکل از منه ......

اره .......درسته....من مشکل دارم

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 11:1 توسط بارسا |

یاحق

داشت برف میبارید و...

 ما زیر برف قدم میزدیم

تو مسافر بودی و برای اولین بار برف رو می دیدی...

تو سردت بود

 ولی من سرما رو احساس نمی کردم ....چون دستای تو

تو دستم بود.....

 

پنج سال بعد......

چند روز پیش برف میبارید من تنهای تنها قدم میزدم.....

بازهم سردم نبود ....

چون به سلامتی همیشگی تو چیزی نوشیده بودم......

برف میباره و من سردم نیست......

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 17:41 توسط بارسا |